وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَالَمین

   و ان یکاد





موضوع :
چهارشنبه 4 دی 1392 |

این روزها دورم

دورم از تمام حس های عاشقانه

از تمام حس مادرانه

انگار وقتی از این دنیا دور میشوی روزهایت رنگ دگر میگیرند

حس هایت به یغما میروند

و تمام شاعرانه هایت به رنگ سکوت میشوند...

این روزها پر از سکوتم

سکوت نه ب معنای اینکه

هیس اینجا خاموش است...






موضوع :
چهارشنبه 12 آذر 1393 |
سلام مهربان دوستان من مدتی نبودم و نیستم اما مطمئن باشید ک میام فقط باید بگم ک خوبیم منتها فقط نت نداریم تا ۲۵شهریور باید دنبال ی خونه بگردیم و بعدش هم اسباب کشی حتما ی جا مستقر شدیم نت میگیرم دوستتون دارم ب امید بازگشت دوباره....



موضوع :
پنجشنبه 23 مرداد 1393 |

پست قبل باعث شد تا خیلی چیزا یادم بیاد و مثل این اهنگ جدید وبم خدارو شاکر باشم

و با خودم بگم ***چه جوری بگم که خدا جون از تو ممنونم

ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه

واسه هرچیزی که منو یاده تو میندازه

واسه امروز که نمیذاری تموم شه

من تورو دوستت دارم بی حد و اندازه****

این یه هفته ایی که اینجا نبودم توی شمال بودم

زیر بارون توی جنگل کنار دریا کنار همه ی حس های خوب خدا

انقدر که ارام شدم

ارام شدم و برگشتم

برگشتم و باز دوباره بد شدم

بد شدم ویادم رفت که بعضی اوقات هم نباید نامهربان شد

که همیشه مادر مهربان دخترک سه سال و نیمه ام باشم

که حتی برای مواظبت ازش هم نباید بد شد

که اگر بد شدی و تمام ان صحنه ها به یادت امد و زار زار در اغوش دخترکت گریه کردی

بدانی که هنوز خدا میبینتت

و حتی برایت مهم نباشد که جلویت پر است از چشمهای مردمانی که به این دیوانگی ات میخندند

من دیوانه ام دیوانه ی همه ی لحظه هایی که برای تو بد باشد و برای من بدتر...

 

این پست عکس دار میشود...





موضوع :
سه شنبه 20 خرداد 1393 |



ادامه مطلب


موضوع :
جمعه 9 خرداد 1393 |

هنی

تو این دنیای عجیب لبخندت عجیبانه حالم را عجیب میکند

حالم وقتی عجیب میشود ک افکارام سرسخت ذهنم را مسکوت کند

 و من بمانم و ذهن بی صدام

بی صدا از همه چی ...*********

و یا شاید پر صدا

و باز پرصدا از همه چی

پر صدا از لبخندهایت

از خنده هایت

از حال عجیب بعدش

چقدر حالم این روزها زود ب زود عوض میشود

حال من متغیری شده ک نمیتوانم ب چیزی تثبیتش کنم

دوست دارم نگاهت کنم

انقدر که حتی تو ندانی

ک حتی تر نفهمی و من رسم پروانگی را در چشمانت بیاموزم

انقدر پیله بندم در ان چشمانت که پیله ی نگاهم شود

نگاهت را میگویم

 که دوست دارم نگاهم پیله بند نگاهت شود...........





موضوع :
يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 |

این نیز بگذرد.......

*********************

اوووووووووووووووووووف نی نی وبلاگ یاسیت تو حلقم چ کردی با مدیریت وبممحبت

********************

نه حوصله متن دارم نه حوصله ی هیچی

البته شدید چنوقته رفتم تو فاز رمانم و هی خوابشو میبینمغمگین

خیاطی رو هم ک نگووووووووووو

******************

نمایشگاه کتاب !!! حس بده بیام ورت دلم هم میخوادت هم نمیخوادت...

*****************

هنی

هنی شده برای ما الگویی از مهربونی

هر بچه ایی رو میبینه تو خیابون براش دست تکون میده و لبخند می پاچه ب صورتش

حالا امروز ب یکی همسن خودش همچین کاری رو کرد دختره ماست وایساد و فقط نگاش کرد هنی ما هم ی 5 مین هی براش دست تکون داد وقتی دید دختره از کنارش رد شد و اصلا براش دست تکون نداد گفت : مامان دختره دوست نداشت با من بای بای کنه

و دل من پاره شد برای همه ی این مهربانی اش

دخترم تو همیشه خوب باش!!!

*****************

 





موضوع :
شنبه 13 ارديبهشت 1393 |

                    ikd

هفتا تولدت را در هفتم اردیبهشت باهم برایت جشن گرفتیم و از مقدس بودن این روز بالیدیم

و بماند حسرت قبل از این هفتا را

تو مردم شدی و من از مردانگی ات دنیا دنیا زن شدم

تو گفتی بانو!!!

و من سرشار از این بانو بودن خشنود شدم

خشنود شدم خندیدم و اشک ریختم

برای تمام بودن هایت

برای تمام مردانگی هایت

برای تمام خوبی هایت

حتی اگر من بد شدم و تو بدتر شدی

و حتی تر اگر تو بد شدی و من بدترشدم

همه ی اینها میگذرد

حتی خوبی هایت و حتی خوبی هایم

و فقط خاطراتش ذهنت را سرشار میکند از تمام حس هایش

اینکه مردت دوشادوشت قدم زند و تمام حس های خوب دنیارا یک جا به تنت تزریق کند

اینکه دستت را بگیرد و تمام مهربانی هایش را ارامش وجودت کند

اینکه بخندد و دنیایت را زیرو رو کند

اینکه حتی پرتت کند در موج های ابی دریا و تو های های بخندی و برای تلافی اش قصد کنی که او را هم پرت همان اب کنی ولی ببینی نمیتوانی و سرخوش و ازادانه به هر ترفندی بخواهی همان را بکنی که او کرد

و حتی توجه ب نگاه خندان اطرافیانت هم نکنی و وایسی کنار مردت و خاطره اش میخکوب دیوار اتاقت شود

و اینکه تر تا صبح بیدار باشی با دخترک چندماهه ات و مردت با ان چشمان تازه بیدار شده اش قصد رفتن ب اداره داشته باشد و حسرت چار چشمی را به خود ببیند و قید کارش را بزند و کارش شود تفریح ما حتی اگرماشینش در تعمیرگاه باشد و ما مجبور شویم با موتور رویم

و حتی تر اگر سوار برموتور  باران هم ببارد

این ها یعنی خوشبختی و خاطره ی ان روز شود عکسی از هنی بااان لباس و کلاه قرمز در البومش

و کلی و تمامی از همین خاطره ها

اینکه مردت از خوشی ات شاد شود و اینکه هارا ثبت خاطرات کندو اینکه چقدر از این خاطرات در میخله ی ذهنت ثبت شود.

چقدر خوب است که مردت مرد باشد و مردانگی اش مردانه باشد

چقدر خوب است که مردت یاد اور عشقی باشد که زمانی برای رسیدنش دنیا را واژگون کردی

و حتی برایت مهم نباشد ک دیگران چ فکری میکنند

مهم دل توست

مهم خاطرات خوب توست

مهم تمام لحظه های عاشقی توست

مهم ارزوهای قشنگ توست

و مهم دعاهای قشنگ اوست حتی اگر تنها برای خرید یک چیز باشد

و تو مسرور شوی از دعایش و لبخند زنی ب تمام این حس های خوب حتی اگر براورده نشود

حتی اگرتر دعا کند برایت ولی بدانی هیچ وقت براورده نمیشود

اینها یعنی اینکه شوهرت به توانایی هایت ایمان دارد و چه خوب اینکه مردم زنانگی هایم را قبول دارد

قبول دارم و ب خود میبالم که مردم همانی بود ک خواستم

حتی اگر زمانی هیچ کس اورا نخواست و نخواهد!!!

مرد خوب من یک دنیا عشق تقدیم دلت

جشن کوچکم چیزی نبود برای دل زیبایت

در دنیای عشق من اینها چیزی نیست اینها کوچکترین هدیه ایست که تقدیم وجودت میکنم

تو خوبی که اینها رابزرگ میبینی

همسفر 7 ساله ی من 7 اردیبهشت را هم ب تو و هم ب خودم و دخترک 3 سال و 4 ماهه ام تبریک میگویم....





موضوع :
يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 |

 

هنی

 

93

93

بهار

نامت وجود یخزده ام را به سخره میگیرد و آرام آرام طنین دلنوازت را میخکوب قلبم میکند

کاش همه جا ب آسانی نام تو بود

تا با نامت به روزهایی روم که برایم تداعی تمام خاطراتیست که شور و شوق بچگانه داشت

میدانی که نامت حضور تمام روزهایی را به یادم می اورد که اوردنش برایم از هر لحاظ ممنوعه است

میدانستی که نامت آرزوی روزهای بی قراری من است؟؟

اصن ساده تر بیانش کنم که حضورت پر از خاطرات خوب و بد است

اینکه بهار شوی و بهارهای روزهایت تداعی روزهایی شود که یادش خنده را بر لبانت به ارمغان اورد

چقدرنامت زیباست اینکه خودت بهار شوی و بهار روزهایت مهنای وجودت شود

و شیرین کند تمام روزهایی را که شاید سخت گذشت

و بهاری را هدیه ی وجودت کند که قندیل بسته ی خاطراتت بود

و شکوفه ی خاطراتت شد

بهار من با نامت دنیا دنیا خاطره ها دارم

اینکه یادت , نامت و حضورت هیچگاه از ناخداگاه ضمیرم دور نشود

اینکه تو برای روزهایم بهار بمانی و من ب یاد و حرمت همه ی آن روزها فقط چندثانیه سکوت کنم

و بعدش بگویم

بهار تولدت مبارک...





موضوع :
جمعه 1 فروردين 1393 |

چه دل نگران و بی تابم !!!

دلم بودنش را میخواهد آنقدر گرم که سرم را روی آن پاهایش بگذارم و مرا نوازش کند

حتی با همان دستانش

دستانی که سالها آرزویم , بوسه ایی بر آن است ...

چه طنین دل انگیزی است نام مادر

مادری بزرگ گه رفت و نماند و نخواست تا ببیند تمام این روزهایی که برای ما چه سخت گذشت...

اسفند نبودنت را بد به رخم میکشد و باورم میشود که اسفند فصل آوارگی ماست...

که حتی اگر من تنها شدن را در نهایت تصورش حس کنم ,

میدانم که تو خوشحالی!!!

اما بدان که دغدغه های نبودنت بد آزارمان میدهد

کاش بودی تا تمام دلتنگی هایم را در اغوشت دانه دانه گریه کنم ...

میدانم که خوشحالی که نیستی که بارها ارزویت را برایم میگفتی

و ارزویت نبودنت بود

مادربزرگم نبودنت برای دل مهربانت برای قلب خسته ات مبارک ...

مبارک برای تمام روزهایی که دوست نداشتی بمانی...

 





موضوع :
پنجشنبه 15 اسفند 1392 |

 هنی

آرام بگیر دلم

چه میخواهی از من ناتوان

به گمانت حال من بهتر از توست؟؟؟

وقتی گذر زمان را بدان انکه بفهمم میگذرد...

او پا به سن میگذارد و میگذرانم تک تک لحظه هایی که شیرین هست...

چقدر زود میگذرد بدان انکه بفهمی مادر دخترک سه سال و دوماهه ات شده ایی

و حتی برایش نگران شوی

برای ترس های شبانه اش

اینکه دستان کوچکش را از نرده های نازک تختش بگذراند و سفت دستانت را بگیرد...

من نگرانم برای تمام روزهایی که هنوز نیامده اند

اینکه بیایند و من نباشم و نتوانم مادری کنم در حق کسی که دنیای مرا مادرانه کرده است...

ارام بگیر دلم

اینقدر مرا پریشان نکن

من احساسم مادرانه است...

مادری که روزهایش پر از استرس است

پر از ترس و تشویش...

و در کنار همه ی این ادراک های بد پر است از عاشقی های مادرانه...

پر است از روزهای شیرین با دخترک چن سال و اندی اش ...

و من هنوز باورم نمیشود که سه سال عاشقانه هایم برای دختری است که نامش را مهنا گذاشته ام

تا گوارا کند تمام روزهایی که سریع السیر از مقابلم گذشتند و مرا مادر نام نهادند...

و من باورم میشود که چ زود مادر شده ام و چه زودتر پا به سن میگذارم

وقتی خاطره ها را مرور میکنم که چقدر ان روزها دورن در حالی ک هنوز برایم نزدیکن

باورم میشود که زندگی سریع السیر تمام روزهایمان هست...

باورم میشود که دخترک انقدر بزرگ میشود که این روزهایمان تمامش خاطره شوند...

چقدر دوستت دارم مهنای من

اصلا چقدر دوستتان دارم...

فقط , شیرین من!!!!

مرا ببخش اگر گاهی کمی بد میشوم

و تو بگذر

و بگذار به پای کم بودن سن مادرانه ام !!!!





موضوع :
دوشنبه 5 اسفند 1392 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد