بدون عنوان
سلام چن وقته حوصله نوشتن ندارم نمیدونم چرا دیروز من و هنی رفتیم خونه دوستم دیشب دوست بابایی با خانومش شام خونمون بودن خوب بود همه این روزا گذشت درحالی که خیلیاشو ثبت نکردم شب بارونی و دور زدن , قدم زدن تو خیابونا مهمونی رفتنامون و کلی چیزای دیگه بابا بیخیالش توی این عکس مهنا مقنعه منو سرش کرده و کلی باش کامیون بازی کرد اخه تورو خدا ببینیدش جایی رو میتونه ببینه اینجا بعداز حموم رفتن هنی هس بعدا نوشت: عکسای اتلیه مهنا رو گذاشتم تو پست ثابت نظر یادتون نره اینم بگم ک خانم خانما کلی گریه کرد تا تونست خانم عکاس چنتا عکس یادگاری ازش بن...
نویسنده :
مامان
3:46






