مهنا مهنا ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

کـــــودکـــــ عشق , مُــــهَــــنّــــا

تولد هنی

سوم اسفند بعد از دوماه و پنج روز تولد مهنا رو برگزار کردیم ب ادامه ی همون پستی ک گفتم ی روز طلبت بعد از اتمام مراسم , مهنا خانم هنوز تو توهم بودن چون با خاموش شدن چراغا و خوابیدن باباییش وخرزوخانایی ک رو مبل نشسته بودن مهنا خانم با سبد میوه ی خالی شده ب همراه ی بادکنک دور این خرزوخانایی توهمی میچرخیدن و میوه تعارف میکردن وجالبترش اینجاس ک ب دلیل خاموش بودن چراغا هراز چندگاهی شتلق میخوردن زمین ولی ب روی مبارک خودشان نمی اوردن   پی نوشت : 1- از اونجایی ک عکساشو با دوربین دیجیتال انداختم نمیدونم چرا با سختی اپلود میشه 2- و ب دلیل نداشتن عکس تکی از مهنا از گذاشتن عکس صرف نظر کردم  فقط ی عکسه کیک...
9 اسفند 1390

تشکری دوستانه از یک دوست

اول ی سلام مخصوص ب بهترین دوست مجازی یاب عبارتی نتیم زهرای عزیزم http://sanjaghakkk.blogfa.com/ ک با تمام وجودم ازش تشکر میکنم ک اینهمه لطف ب منو و مهنا داره و ی سلام دیگه ب همه بر و بچ قبل از هرچیزی باید بگم ک ی سری عکس ک زحمتشو همین دوست گلم کشیده رو میزارم اینم عکسا البته فعلا چنتاشو میزارم     پی نوشت : 1-عکسا زیاده فعلا همین چنتاشو گذاشتم                 2- زهرا جون عاشقتم (بووووووووووووووس)                    ب...
30 بهمن 1390

بدون عنوان

دیشب کلی بم خوش گذشت اخه عقد دوستم بود ( زینب )... البته اینم بگم ک تنهایی رفتم و هنی پیش باباش بود ساعت طرفای ١٢ بود ک بابایی اومد دنبالم و رفتیم خونه مامان زری یکمی اونجا نشستیم و ب دلیل خستگی بیش از حدم  ب خونه برگشتیم رو هم رفته شب خوبی بود....   اینم چنتا عکس از مهنا اینجا با هنی رفته بودیم بازار . . .   ...
21 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام این چندوقته همش توی بازار بودیم کل شهر رو گشتم تا اخرش تونستم ی سری وسایل خوشمل خریداری کنم دَم بابایی هاااااااات  ک با اینکه خسته از سر کار میومد لطفشو از ما دریغ نمیکردو مارو میبرد برا خرید... وخصوصا امشب ک هوا کلی سرد بود و از سرما یخیدیم . . . دیشب خونه مامان زری بودیم کلی اونجا با قِرایی ( منظور رقصیدن) ک میدادی هممونو خندوندی اخرسرم با مامان مریم شروع کردی ب نماز خوندنو هی الله میگفتی , قنوت میکردی و پشت بندشم سجده نه ب اون نماز خوندنت نه ب اون رقص کردنت بوس هوایی هم ک یاد گرفتی و کلی بوس برا ما میفرستی ولی از لُپِ هیشکی تاحالا بوس نکردی الا مامان آنی ک بابایی هرچی بت التماس...
15 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام اینم چنتا عکس از مهناااااااااااااااااااااااااای گوارا   مهنا و دخترخاله فاطی تو روضه ی امام رضا مهنا تو اتاق دخمل خالش   مهنا توی حرم پ . ن : هرکدوم از این عکسا نمایشگر ی روز خوب و قشنگیه ک باباشم کنارمون بود بابا از فردا دوباره میره سر کار دلمون کلی براش تنگ میشه...   پ . ن  2 : اتاق مهنا رو با کمک بابایی تمیزش کردیم اتاق مهنا دو ماه زودتر خونه تکونی شد البته دکوراسیونشم عوض کردیم خلاصه کلی خوشمل شد...   پ. ن 3: این دو روز تعطیلی خونه بابا مهدی هیئت بود ...   ...
5 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام اینم چنتا عکس از مهنا ک خودشو بازور پشت مبل جاداده   پی نوشت: اینا مراحل ب مراحل رفتن مهنا ب پشت مبل و در اخر خارج شدن ان از زیر مبل میباشد. ...
25 دی 1390

بدون عنوان

  سلام بعد ی هفته خونه نشینی اخه از من بعیده ک هر روز بیرون نرم حالا فکرشو بکنید چ جور تحمل کردم این ی هفته رو دیشب ساک مهنارو برداشتم و رفتیم خونه مامانم بعد از کمی نشستن رفتیم خونه مامان زری اونجا هم نشستیم و اخرشبم رفتیم دوباره خونه بابا مهدی واونجا خوابیدیم البته چ خوابیدنی ک من دقیقا تا ١١ صبح بیداربودم دوتا رمان تو گوشیم دانلود کرده بودم و داشتم اونا رو میخوندم خلاصه دو ساعت خوابیدمو زنگیدم ب بابایی ک کی میاد     وای زنگ زدن من همانا وخبر ژانوال ژانی اونم همانا      اقا از روی پله های سرکار سرخوردن و دستشون خشگل شکست   و کلا امروز صب رو در بیمارستان برای گچ گ...
22 دی 1390