مهنا مهنا ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

کـــــودکـــــ عشق , مُــــهَــــنّــــا

بدون عنوان

پا میشه میره از تو کشو کمدش ی گیره برای موهاش انتخاب میکنه و میاره و میدش ب من , و با زبون خودش ب من اشاره میکنه ک گیره رو بزن ب موهام منم گیره رو ازش میگیرم و کلی قربون صدقش میرم اونم کلی ذوق میکنه و از کنار من دور میشه و از اونجایی ک قدش ب آینه نمیرسه میره جلوی ویترین و خودشو نگاه میکنه و کلی هم برای خودش قرمیده و میرقصه و علی الحساب کلی هم کیف میکنه ..... ب نیم ثانیه ک گذشت گیرشو در میاره دوباره میاد پیش ارایشگرش ( خودمان را میگوییم ) و بااااااااااااااااااااااااااز روز ازنو و روزی از نو...   شاید بگم تا الان ده باره ک گیره رو میزارم ب سرش و میره جلو ویترین و دوباره میاد پیش من و این روند همچناااااااااااا...
12 ارديبهشت 1391

دیدار یار

  روزهای زیبایی بود ان روزهای قدیم را می گویم همه چیز زیبا و دوست داشتنی بود چ تداعی خاطرات قشنگی امروز بعد ٩ سال خاطراتی برایم زنده شد ک با یادش دلها جان میگیرد       نیمکت خاطرات تداعی همه خاطرات ذهنم شد روی نیمکت کلاس نشسته بودم و فارغ از همه ی عاشقی ک رفیقی امد و شد همبازی روزهای تنهایی ام اما این خوشحالی زیاد دوام نداشت و روزگار ما دو رفیق را از هم جدا کرد و حال پس از چن سال دوری ان مظهر کودکی را در جوار ان بانوی عصمت دیدم کم بود اما ماندگار   عاشقانه هایم زیاد بود اما زمان عاشقانه بسی کم او رفت و دوباره بغضی کهن بر گلویم فشارد   امروز پس از گذشت سالها...
7 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام میکنم ب تو تنها امید زندگی ام کسی ک در میان عبوسی های زندگی همسفری شد برای تنهایی روزهای زندگی ام کسی ک عشق را بر گیتار زندگی ام نهاد و قطره قطره ی وجودم را با اهنگ نوایش زنده کرد. سلامم را برای پنجمین سالگرد تولدتت ک در کنار همیم پذیرا باش.. نازنین من :  میگویند عدد 7 عدد مقدسی است و من خوشحالم ک تو در روزی ب دنیا امدی ک میگویند مقدس ترین روز خداست  و من این عدد را نه , این روز را ب تو تبریک میگویم ب تو زیباترین قدوس عاشقی....   کسی ک همیشه ب یاد توست و هیچوقت فراموشت نمیکند کسی ک یادت را با رشته جانش محکم گره زده است  و با امیدی از امید تو زنده است و در اخر کسی ک عاشقانه میپرستت کسی نیست...
5 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

  سلام سلام صدتا سلام ب تمام دوستان نااااااااااااااااس نااااااااااااااسی اینم عکسای هنی اینجا مهنا داره فوتبال بازی میکنه ...اون خوشمل پسل هم پسل خاله منه     اینجا مهنا در حال دویدن است     مهنا توی باغ پدربزرگ من       اینجا رفتیم سیزده ب در ... البته قابل ب ذکر است با ی  گردان از فامیل     اینجا نمک ابروده     ...
27 فروردين 1391

اولین پست 91

همیشه در بازی گرگم ب هوا , از گرگ شدن فرار میکردم و اکنون ناخواسته در تمام بازی ها گرگم بی انکه از خودم بترسم... من از بازی هفت سنگ میترسم . می ترسم انقدر سنگ روی سنگ بچینم ک دیوار سنگی مرا دربرگیرد بیا لی لی بازی کنیم ک با هر رفتنی دوباره برگردیم.....     کاش همه چیز مثل همان بازی های بچگانه بود بازی های دوست داشتنی رفتن ب کوچه و گرگم ب هوا , بازی شیر پلنگ , فوتبال و وسط بازی و پرواز دادن قاصدک ها ب هوا همه چیز از همین اغاز شد شروع یک بازی جدید و غریبه ایی ک وارد بازی ما شد و زندگی من و اون غریبه را با هم اشنا کرد و حال اون غریبه اشنا تمام زندگی من شد من سالهاس ک خودم را در ان تجلی نگاه حقیقتش گم کرده بو...
21 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام چنتا عکس از مهنا جا قحط بوده دخملی رفته اونجا....   مهنا مو خرگوشی توی این عکس مهنا روی صندلی عقب ماشین نشسته و جالبش اینجاس ک دست هیچ بنی بشری نباید ب یک متریش نزدیک بشه فکر کرده عقب ماشین مخصوص این خانمه اینام مخلفات توی ماشینشه   اینجا مهنا رفته خرید تا ماست بخره ...
11 اسفند 1390