مهنا مهنا ، تا این لحظه 7 سال و 11 ماه و 24 روز سن دارد

کـــــودکـــــ عشق , مُــــهَــــنّــــا

پست ثابت

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَالَمین

   و ان یکاد

پنج اردیبهشت 96

امشب بعد سالها گذرم خورد به خاطره های خیلی دور به اینجا به جایی که زمانی پر از حس ناب بود و حال تنها از ان حس ناب خاطره هایش مانده امشب بعد از سالها دلم خواست باز بنویسم برای دخترکی که هنوز کودک است که هنوز عشق است که هنوز مهنای شیرین من است مهنای شیرینم گواراترین شیرینی ناب من دخترک شش ساله ی من ممنون که هستی برای روزهایی که باید باشی تا منه مادر حس کنم که زیباترین روزهای زندگی ام خلاصه ایی از بودن های توست تویی که بزرگ میشوی و مرهم تمام درد ها و دلتنگی های من   دوستت دارم با تمام وجود  
6 ارديبهشت 1396

اینجا خاموش نیست!!!

این روزها دورم دورم از تمام حس های عاشقانه از تمام حس مادرانه انگار وقتی از این دنیا دور میشوی روزهایت رنگ دگر میگیرند حس هایت به یغما میروند و تمام شاعرانه هایت به رنگ سکوت میشوند... این روزها پر از سکوتم سکوت نه ب معنای اینکه هیس اینجا خاموش است... ...
12 آذر 1393

می آییم!!!!

سلام مهربان دوستان من مدتی نبودم و نیستم اما مطمئن باشید ک میام فقط باید بگم ک خوبیم منتها فقط نت نداریم تا ۲۵شهریور باید دنبال ی خونه بگردیم و بعدش هم اسباب کشی حتما ی جا مستقر شدیم نت میگیرم دوستتون دارم ب امید بازگشت دوباره....
23 مرداد 1393

سفربه آرامش !!!

پست قبل باعث شد تا خیلی چیزا یادم بیاد و مثل این اهنگ جدید وبم خدارو شاکر باشم و با خودم بگم ***چه جوری بگم که خدا جون از تو ممنونم ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه واسه هرچیزی که منو یاده تو میندازه واسه امروز که نمیذاری تموم شه من تورو دوستت دارم بی حد و اندازه**** این یه هفته ایی که اینجا نبودم توی شمال بودم زیر بارون توی جنگل کنار دریا کنار همه ی حس های خوب خدا انقدر که ارام شدم ارام شدم و برگشتم برگشتم و باز دوباره بد شدم بد شدم ویادم رفت که بعضی اوقات هم نباید نامهربان شد که همیشه مادر مهربان دخترک سه سال و نیمه ام باشم که حتی برای مواظبت ازش هم نباید بد شد که اگر بد شدی و تمام ان صحنه ها به ی...
20 خرداد 1393

تهی!!!

آخ کوتاهش قلبم را به لرزه انداخت مگر میشود اینچنین محکم به لبه تختش بخورد و فقط آخ کوتاهی بکشد!!! کمی به خودش پیچید و دل من دنیای مادرانه ایی شد از اینهمه تنیدن گوشی به دست پرتش کردم و به دخترک سه سال و نیمه ام خیره شدم جیغ زنان و مهنا گویان اشک میریختم و از خدایم دخترکم را میخواستم به سقف خیره بود و انگار نبود کم کم پلک هایش هم میرفت با رفت پلک هایش دل من و پدرش هم بی قرارانه میرفت نمیدانم چقدر طول کشید انقدر که دخترک را در اغوش کشیدم و هی اب به صورتش میپاچیدم انقدر که فریاد میزدم و التماس میکردم به مردی که اشک هایش دیگر اشک نبود و ضجه های وحشتناکی بود از نام مهنا دور خودش میچرخید دور خودم با دخترک روی دستها...
9 خرداد 1393

پیله ی نگاهت!!!

تو این دنیای عجیب لبخندت عجیبانه حالم را عجیب میکند حالم وقتی عجیب میشود ک افکارام سرسخت ذهنم را مسکوت کند  و من بمانم و ذهن بی صدام بی صدا از همه چی ...********* و یا شاید پر صدا و باز پرصدا از همه چی پر صدا از لبخندهایت از خنده هایت از حال عجیب بعدش چقدر حالم این روزها زود ب زود عوض میشود حال من متغیری شده ک نمیتوانم ب چیزی تثبیتش کنم دوست دارم نگاهت کنم انقدر که حتی تو ندانی ک حتی تر نفهمی و من رسم پروانگی را در چشمانت بیاموزم انقدر پیله بندم در ان چشمانت که پیله ی نگاهم شود نگاهت را میگویم  که دوست دارم نگاهم پیله بند نگاهت شود........... ...
21 ارديبهشت 1393

دری وری!!!

این نیز بگذرد....... ********************* اوووووووووووووووووووف نی نی وبلاگ یاسیت تو حلقم چ کردی با مدیریت وبم ******************** نه حوصله متن دارم نه حوصله ی هیچی البته شدید چنوقته رفتم تو فاز رمانم و هی خوابشو میبینم خیاطی رو هم ک نگووووووووووو ****************** نمایشگاه کتاب !!! حس بده بیام ورت دلم هم میخوادت هم نمیخوادت... ***************** هنی شده برای ما الگویی از مهربونی هر بچه ایی رو میبینه تو خیابون براش دست تکون میده و لبخند می پاچه ب صورتش حالا امروز ب یکی همسن خودش همچین کاری رو کرد دختره ماست وایساد و فقط نگاش کرد هنی ما هم ی 5 مین هی براش دست تکون داد وقتی دید دختره از کنارش رد شد ...
13 ارديبهشت 1393

همسفر تولدت مبارک ...

                    هفتا تولدت را در هفتم اردیبهشت باهم برایت جشن گرفتیم و از مقدس بودن این روز بالیدیم و بماند حسرت قبل از این هفتا را تو مردم شدی و من از مردانگی ات دنیا دنیا زن شدم تو گفتی بانو!!! و من سرشار از این بانو بودن خشنود شدم خشنود شدم خندیدم و اشک ریختم برای تمام بودن هایت برای تمام مردانگی هایت برای تمام خوبی هایت حتی اگر من بد شدم و تو بدتر شدی و حتی تر اگر تو بد شدی و من بدترشدم همه ی اینها میگذرد حتی خوبی هایت و حتی خوبی هایم و فقط خاطراتش ذهنت ...
7 ارديبهشت 1393

بهار مهنایی!!!

    بهار نامت وجود یخزده ام را به سخره میگیرد و آرام آرام طنین دلنوازت را میخکوب قلبم میکند کاش همه جا ب آسانی نام تو بود تا با نامت به روزهایی روم که برایم تداعی تمام خاطراتیست که شور و شوق بچگانه داشت میدانی که نامت حضور تمام روزهایی را به یادم می اورد که اوردنش برایم از هر لحاظ ممنوعه است میدانستی که نامت آرزوی روزهای بی قراری من است؟؟ اصن ساده تر بیانش کنم که حضورت پر از خاطرات خوب و بد است اینکه بهار شوی و بهارهای روزهایت تداعی روزهایی شود که یادش خنده را بر لبانت به ارمغان اورد چقدرنامت زیباست اینکه خودت بهار شوی و بهار روزهایت مهنای وجودت شود ...
1 فروردين 1393

برای مادربزرگی که سالها نیست!!!

چه دل نگران و بی تابم !!! دلم بودنش را میخواهد آنقدر گرم که سرم را روی آن پاهایش بگذارم و مرا نوازش کند حتی با همان دستانش دستانی که سالها آرزویم , بوسه ایی بر آن است ... چه طنین دل انگیزی است نام مادر مادری بزرگ گه رفت و نماند و نخواست تا ببیند تمام این روزهایی که برای ما چه سخت گذشت... اسفند نبودنت را بد به رخم میکشد و باورم میشود که اسفند فصل آوارگی ماست... که حتی اگر من تنها شدن را در نهایت تصورش حس کنم , میدانم که تو خوشحالی!!! اما بدان که دغدغه های نبودنت بد آزارمان میدهد کاش بودی تا تمام دلتنگی هایم را در اغوشت دانه دانه گریه کنم ... میدانم که خوشحالی که نیستی که باره...
15 اسفند 1392