مهنا مهنا ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

کـــــودکـــــ عشق , مُــــهَــــنّــــا

دیدار دوستی مهربان!!!

 بلاخره تصمیم گرفتیم تا از سفرمان بنویسیم هرچند دوستان فرصت ندادن و خیلی زودتر از ما دست ب کار شدن و نگذاشتن تا پست ما هم داغ بماند ب هر حال بابت یخ شدن پستمان عذر میخواهیم یک هفته قبل از سفرمان ب مشهد برای فهیمه بانو کامنتی گذاشتیم در خصوص اوار شدن روی سرشان پپپپپپپپپپپپپپپپپ ک البته بی منظور بود و هیچ قصد و غرضی نداشتیم ب جز ترساندنشان و ما این موضوع از یادمان برفت ک چند روز بعد از ان روز کامنتی دیدیم از فهیمه ک تشریف بیاوریدو ... خلاصه بعد از کلی اصرار ک البته طبق نظر خودش هیچ اصراری نبود و ما خودمان را ب قول غتره تلپ نمودیم قبول کردیم ک شام در محضر ان بانوی فوق العاده مهربان و همسر بیش از حد گرامشان باشیم نمیدانم قس...
2 آبان 1391

فقط میتونم بگم ی معجزه!!!!!!

صدای لاستیک با اسفالت صدای جیغ من صدای گریه ی مهنا صدای خرد شدن شیشه ها صدای چپ کردن ماشین اونم با س ملق صدای مردم ک بیاین پایین الان ماشین منفجر میشه   وای خدای من چ لحظه ی خوف برانگیزی   پن : ماهمه حالمان خوب است اماماشینمان مچاله ی مچاله شد و خدارو شکر بابت ای زنده ماندنمان....
25 مهر 1391

سفر پنج روزه ی ما

هرچندحال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در اغوش مشهد است حتی اگر ب اخر خط هم رسیده ایی انجا برای عشق شروعی مجدد است   پ ن : این پست تکمیل میشود...
23 مهر 1391

گرفتن اولین غذای کودک عشق

سلام هنی مادر دخترک قوی من اری از ان جهت میگویم قوی چون درازمون دوسالگی ات ک هرچند س ماه زودتر برگزارش کردم موفق بیرون امدی ازمون گرفتن شیر از تو دخترک شیرین و خوشحالم ک نمره ی قبولی ات را گرفتی میدانم ک س ماه زودتر از وقتش اقدام نمودم اما خوشحالم ک ب مراتب غذاخوردنت هم بهتر از قبل شده و همین باعث شد ک اصلا پشیمان نشوم وهمچنین تاکید دکتر بر گرفتن شیر آن هم در ۲۲ ماهگی ات....
12 مهر 1391

تولد و سفر یک روزه

سلام ازاونجایی ک مدتی است نت منزلمان قطع میباشد ما هرکجا نت پیدا کنیم اویزان انجا میشویم و ب وضع وخیمی ذوق زده بلی الان هم در اراک منزل عموجان خودمان ب سر میبریم و همچنین دخیل بسته ب نت دیروز ب یمن میلاد امام عشق تولدی برگزار شد برای دختر خواهرم والبته یک سری عکس ک هنوز ب ان دسترسی ندارم و فقط با موبایل چسبیده ب خودمان کمی عکس ب همراه داشتیم ک ب قول الهه مامان ماهان ملاحظه بفرمایید خخخخخخخخخخخخخخخ   ینی عاشق این طبع اخبارگویانشم ب هر حال ملاحظه بفرمایید     ...
7 مهر 1391

سفر شمال و دومین دیدار نتی

  روز چهارشنبه  بار و بندیل خود را ک بیش از یک سفر دوروزه اطلاق میشد بستیم و راهی خانه ی مادرم شدیم تا درانجا بخوابیم و صبح بعد از یک سری از کارهای شوهرم ب سمت شمال عازم شویم روز پنج شنبه عروسی داشتیم در شمال!! ب همین جهت خوشحالی از وجود ما می بارید طوری ک هرچی لباس در منزل داشتیم ب یمن این عروسی با خود حمل نمودیم. بلاخره ساعت 11 صبح ب سمت شمال حرکت نمودیم و خیلی خوشحال بودیم  جاده ایی ک شلوغ بود برای ما بسی خلوت خلوت بود و خیلی زودتر از قرار موعد ب  منزل پدربزرگ رسیدیم از انجایی ک کلی برنامه ریزی کرده بودیم تا با خواهر کوچکم موهایمان را با بابلیس فرنماییم از خوشحالی روی پای خود بند نبودیم ب ...
27 شهريور 1391

سومین قرار نتی

سلام این پست جهت پیشی گرفتن از بعضی ها نگاشته شد خخخخخخخ پ ن : این پست تکمیل میشود و حتی عکسدار پ ن ::عنوان مطلب خودش ماجرایی دارد    و اما سومین قرار نتی من امدن ما از شمال همانا و وجود یک دست لباس ماهم همانا همان یک دست لباس را در لباسشویی انداختیم ک دیدیم اسمسی داریم از الهه ک خانم برو کامنتتو بخون ما ک از این اسمس بسی جا خوردیم همچین در حد المپیک اس زدیم ک چطور؟؟؟چی شده ؟؟؟ اس زد ک عازم قمیم منم ک تو هنگ از هرکی انتظار داشتم جز این الحه رو تا فهمیدیم ک قراره شب بیان و اخر شب هم برگردن (خدا ب خیر گذروند و گرنه چ جوری میخواستم تحملش کنم ) خلاصه ...
27 شهريور 1391